چکیده : امیرالمومنین (ع) در نامه مبسوطی، اشاره به پاسخی میکند که در گذشته، پس از قضیه سقیفه در پاسخ به افراد خاصی چون ابوذر و عمار و سلمان و مقداد که اعلام آمادگی برای کمک به حضرت کرده بودند، داده است و آن اینکه پیامبر (ص) به او دستور داده و با او عهدی کرده است که به رغم اینکه ولایت امت از آن اوست، اما تنها در صورتی که با عافیت و بدون درگیری و کشمکش، فرصت اِعمال ولایت و حکومت حضرت را فراهم ساختند و همه به آن رضایت دادند، عهدهدار کار آنان شود، وگرنه رهایشان کند. / آیا به مصلحت بود و اساساً حضرت امیر (ع) مجاز بود به رغم خواست عمومی جامعه و مخالفت آنان، که تردیدی نیز در حرمت چنین خواست و مخالفتی وجود ندارد، از راه «تغلّب» یعنی «غلبه» یافتن از طریق زور و اعمال قدرت، زمام امور را به دست گیرد و با همین وضع امامت کند؟
سید ضیاء مرتضوی
نقطه عطف در تمایز میان مذهب شیعه و سایر مذاهب اسلامی این اعتقاد راستین و روشن است که امیرالمومنین(ع) به لحاظ شایستگیهای فردی و منحصر به فرد خود توسط پیامبر اکرم (ص) از طرف خدای تعالی به مقام امامت مسلمین و خلافت رسول اکرم (ص) به صورت آشکار نصب شده است و بارها از سوی آن حضرت، بر این نصب و بر این مقام برای علی (ع) تاکید و تکرار شده است. علاوه بر ویژگی نصب الهی، «علم» ویژه خدادای و «عصمت» خدادای دو ویژگی برجسته و تعیین کننده و خط اصلی تمایز میان امیرالمومنین علی (ع) و دیگران در هر ردهای از مقام و قُرب به پیامبر(ص) که بوده یا باشند، به شمار میرود.این دو ویژگی محوری در سایر امامان شیعه که از سوی خدای تعالی نصب شده اند نیز وجود دارد، همچنان که با ادله روشن چون آیه تطهیر برای وجود مبارک صدیقه کبرا، فاطمه(ع)، نیز وجود دارد.
بر اساس همین ویژگیهای انحصاری و نیز نصب و نص مکرر پیامبر اکرم (ص)، امامت و خلافت پس از آن حضرت، اختصاص به علی (ع) و سپس فرزندان معصومش(ع) داشته است و آحاد جامعه نیز وظیفه همراهی و حمایت از به دست گرفتن عملی خلافت توسط آن حجج الهی داشتهاند و استقرار دیگران در این جایگاه مشروع نبوده است و حمایت از این آن به هر انگیزهای که بوده امری نادرست و خلاف وظیفه شرعی بوده است. از این رو وقتی پس از ۲۵ سال با خواست عمومی و پرشور مردم، زمام خلافت را به دست گرفت، در واقع کسی در مصدر حکومت قرار گرفت که پیش از این نه فقط شایستگی امامت داشت بلکه در واقع نیز امام و خلیفه بود، و حال رفع مانع از حاکمیت عملی او شده بود.
این نگاه آشکاری است که شیعه دارد و وجه تمایز شیعه با دیگران در نوع پذیرش خلافت امیرالمومنین (ع) افزون بر ویژگیها و صلاحیتهای شخص آن حضرت است. اما همه کسانی که با حضرت بیعت کردند و حتی تاکید بر پذیرش حکومت توسط آن جناب داشتند چنین اعتقادی نداشتند. لکن خواست عمومی و مسیر بیعت، چیزی بود که همه به آن اذعان داشتند و تا چنین زمینهای فراهم نشد، امکان حضور علی (ع) در راس حکومت، به رغم حضور پر رنگی که در کمک به حکومتهای وقت داشت نیز پیش نیامد. در نگاه درست شیعیان، این خواست عمومی دست کم این است که زمینه پذیرش حضرت علی (ع) را فراهم ساخت و در نگاه دیگران فعلیت و در واقع مشروعیت حکومت حضرت، پس از این خواست عمومی در مرکز خلافت بود که در بیعت آحاد مردم جلوه کرد.
آنچه اینک محل پرسش است، این است که آیا به مصلحت بود و اساساً حضرت امیر (ع) مجاز بود به رغم خواست عمومی جامعه و مخالفت آنان، که تردیدی نیز در حرمت چنین خواست و مخالفتی وجود ندارد، از راه «تغلّب» یعنی «غلبه» یافتن از طریق زور و اعمال قدرت، زمام امور را به دست گیرد و با همین وضع امامت کند؟
امیرالمومنین (ع) در نامه مبسوطی که آن را برای اطلاع عموم نگاشته و جناب سید بن طاووس آن را از کتاب رسائل مرحوم کلینی نقل کرده ، از جمله اشاره به پاسخی میکند که در گذشته، پس از قضیه سقیفه در پاسخ به افراد خاصی چون ابوذر و عمار و سلمان و مقداد که اعلام آمادگی برای کمک به حضرت کرده بودند، داده است و آن اینکه پیامبر (ص) به او دستور داده و با او عهدی کرده است که به رغم اینکه ولایت امت از آن اوست، اما تنها در صورتی که با عافیت و بدون درگیری و کشمکش، فرصت اِعمال ولایت و حکومت حضرت را فراهم ساختند و همه به آن رضایت دادند، عهدهدار کار آنان شود، وگرنه رهایشان کند.
این همان روایت شریفی است که یکی از بزرگان مدتی پیش مطرح کرد و برخی برآشفتند که این چه سخن است؟ و راه چاره را در این دیدند که بگویند روایت ضعیف یا حتی جعلی است! در حالی که حتی اگر هیچ روایتی هم در این باره نباشد، شیوه امیرالمومنین(ع) به خوبی نشان میدهد که حضرت چنین وضعی را برای حاکمیت خود روا نمیداشته است و لذا درباره این جمله حضرت، در نهج البلاغه که «انّ لنا حقاً، إن نعطه ناخذه، و إلا نرکب له اعجاز الاجل و إن طال السری؛ ما حقی داریم، اگر به ما داده شد، می گیریم وگرنه بر عقب شتران می نشینیم، هر چند به درازا کشد» دو گونه تفسیر شده است: یکی به صبر کردن و سکوت، و دیگری به تلاش برای دستیابی به آن. و شاهد ترجیح تفسیر اول، روش عملی حضرت شمرده شده است که صبر کرد و مبارزه نکرد.
علاوه که در منطق دین و شریعتی که نقطه محوری و قطب آموزههای خود را «حُبّ» می داند و بارها تاکید شده است که «هل الدین إلا الحبّ»، جلب الفت و محبت مردم، یکی از وظایف امام است و حتی امامان(ع) از شیعه خواستهاند که ما را «محبوب» مردم سازید و «مبغوض» آنان نکنید، و همه مودتها را به ما جلب کنید، چگونه میتوان پذیرفت که علی (ع) حاضر باشد تنها به عذر اینکه حق امامت از آن اوست، به رغم خواست عمومی جامعه، از طریق زور و «تغلّب» بر آنان حکومت کند؟ آن حضرت برای حفظ حکومت خود حاضر نبود به هر شیوهای چنگ بزند، چه رسد برای دستیابی به آن.
پیداست تلازمی میان حق شرعی حکومت و وظیفه مردم در پذیرش آن از یک سو و جواز اِعمال حاکمیت هر چند بدون رضایت مردم وجود ندارد. و نکته اصلی نیز به ماهیت حکومت و مناسبات میان دستگاه حکومت و مردم بر میگردد که تنها با پذیرش عملی جامعه، این مناسبات درست شکل میگیرد و حکومت پایدار میماند، به ویژه در نظام امامت اسلامی و ولایت «الهی، مردمی» که بر مدار هدایت و تربیت و تعلیم آحاد جامعه به سوی حق تعالی و ارزشهای الهی شکل میگیرد. نظامی معرفتی و عقیدتی که در آن فقط از «مومنان» خواسته نمیشود امام خویش را دوست بدارند بلکه از «امامان» نیز خواسته میشود «محبوب» شدن و «محبوب» ماندن را پیشه خود کنند و از «خشونت» و «جبّار» بودن بپرهیزند تا مایه گسست جامعه و پراکندگی مردمان از گرد خویش نگردند؛
چنان که به پیامبر اکرم(ص) فرمود: «به رحمت الهی در برابر مردم نرم شدی و اگر خشن و سنگدل بودی، از اطراف تو پراکنده میشدند. پس آنها را ببخش و برای آنان آمرزش بخواه و در کارها با آنان مشورت کن.»
این امر در باره پیشوایان که جای خود دارد؛ حتی در سخنی از امام صادق(ع) خطاب به عالمان و در تاکید بر حلم و وقار و فروتنی آمده است که «عالم جبّار نباشید که در نتیجه، «باطل» شما «حق» شما را نیز از میان ببرد.» و در سخنی از پیامبر(ص) آمده است: « در جهنم آسیابی هست که عالمان جبّار و زورگو را خُرد و نرم میکند ، چه نرم کردنی!»
اگر در علم «کلام» گفتهاند پیامبران(ع) و امامان(ع) باید از بیماریهایی چون پیسی و جذام که مردم را از گرد آنان دور میکند سالم باشند، آیا میتوان پذیرفت که این پیشوایان، مجاز به منش و رفتاریاند که مردم و حتی نیکاندیشان و هدایتخواهان را از اطراف آنان دور میسازد و خاستگاه مردمی و جایگاهشان در «قلوب» را از میان میبرد و سطح پیشوایی آنان را از حضور در «دل»ها به تحمیل بر «تن»ها پایین می آورد؟
آنان وقتی به واقع خود را «حاکم» و «پیشوا» میدانستند که سلطان «قلب»ها باشند نه «قلمها»! باید راهی به قلبها گشود و نه قلمها که خداوند فرمود: «کسانی که ایمان آوردند و کارهای شایسته کردند، خدای مهربان برای آنان محبتی ویژه در دلها قرار میدهد.»
منبع: آینده
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر