۱۳۸۹ آذر ۲۳, سه‌شنبه

قصه عاشقانه فواد صادقی


و سرانجام فجرعاشورا می‏دمد كه متبرك به سوگند الهی است، فجری كه شب قدر را پایان نمی‏دهد، فجری كه همراهی حسین(ع) و زینب(س) را از شفع به وتر تنهایی زینب می رساند.
سلام و سلامتی كه تا طلوع فجر عاشورا به مصداق "سلام هی حتی مطلع الفجر" همراه حسین و یارانش بود، جای خود را به ابتلا می‏دهد؛ ابتلایی كه بالاترین سلام را در باطن دارد و نه تنها دلدادگان و شفیتگان حسین كه تمامی انبیاء و همه ماسوی الله از این سلام بهره می برند؛ سلامی كه حسین به تقدیر الهی گفت و آغوشی كه برای بلا گشود، عظیم تر از آن است كه در ظرف حقیر دنیا بروز یابد و از این دست چشمان مشتاقان حسین(ع) بی صبرانه در انتظار حشر ایستاده اند كه مراتب حقیقت  مولایشان را به تماشا بنشینند.
حسین به علی اكبر اذن دادن اذان صبح عاشورا را داد وحسینیان مستی نجوای شبانه را با باده سحرگاهی از دست مولایش افزون می‏كنند. آری عاشورا آغاز می‏شود، روزی كه نه تنها بی نظیر و والاترین روز خلقت است، بلكه حقیقتی را در خود نهفته دارد كه عاشورا را امری فراتر از یك روز و یك زمان در تاریخ تبدیل می‏كند و تو مپندار عاشورا دهم محرم 61 هجری است، نه! ، صبح عاشورا روز الست است و غروب آن روز محشر و باز هم این زمان چه كوتاه است كه حقیقت حسینی در آن متجلی است و از این رو حسینیان كه از باب "كل یوم عاشورا، كل ارض كربلا" در تمامی عمر و در طول تاریخ عاشورایند، تاثیر آب شدن از جام حقیقت عاشورا بی تابند، شهدی كه دیشب در آن خیمه كوچك به یاران حسین چشانده شد و آنچنان بی تابشان كرد كه اكنون برای فنا شدن برای حسین بر یكدیگر سبقت می‏گیرند و تاریخ به یاد ندارد اینچنین دلدادگی برای مرگ را، اشتیاق یاران حسین برای قربانی شدن وصف ناشدنی است.
آنان حقیقت را دیشب و در میان انگشتان مولایشان نگریسته اند كه حیات بزرگ ترین مانعشان شده است. بر یكدیگر سبقت می‏گیرند تا لحظه ای زودتر در مولا فنا شوند و به بقای جاودان برسند، تو گویی ذات حضرت حق در آن محفل بی بدیل بر آنان متجلی شده است، آنچه میان حسین و یارانش گذشته، سرای اسرار جهان خلقت است و راز مگویی است كه جز با فنا شدن دوست دریافته نخواهد شد.
و اكنون آخرین در راه مانده دعوت حسین را لبیك می‏گوید، بازمانده ای كه دیشب را در بزرخ دوزخ و بهشت سپری كرده است و در یك آن یزیدی بودن را فرو می‏گذارد و حسینی می‏شود، كیمیای حرمت و محبت زهرا (س) خاك وجود حر را مبدل به در كرده است. حر می آید و حسین را شادمان می‏كند، شادمان از نجات و دستگیری، از نوشاندن شراب طهور و خرسند از به عرش بردن افتاده ای دیگر برای تجلی سفینه نجات بودنش. حر را از قعر دوزخ بر بام بهشت می نشاند و آنچنان كریم است كه حتی ملامت دل تازه قرار یافته حر را بر نمی‏تابد و سرش را سرفراز می كند وتوبه او را با مدال اولین شهید عاشورا پاسخ میدهد.
بزم دلدادگان به اوج می‏رسد، یاران یكی پس از دیگری به خون می غلطند و این حسین است كه با هر داغ بر افروخته می‏شود، چرا كه ضیافت حضرت حق نیازمند هدایای گرانبها است و حسین تحفه هایی والا چون یاران و عزیزانش را یك به یك از پیش می فرستد.
جون غلام سیه چرده و بدبویش سرانجام این جسارت را می یابد كه از محضر ارباب تقاضای گران قربانی شدن را بخواهد و حسین ابتدا آزادی را بر او هدیه می‏كند، آن گاه كه از دیگر از ناز معشوق روسیاهی و بدبویی اش را مانع اذن و مخلوط شدن خونش با خون اصحاب می‏شمارد، وی به اشارتی زنگار سیاهی و بدبوبی را از او بر می كشد و عطر وجودش كه اكنون در خون خود غوطه ور است، قتلگاه را فرا می گیرد و اینچنین است كه در محضر مولا به اشارتی روسیاهان به ستارگان درخشانی مبدل می شوند و پس از آن به بلندا می‏رسند.
آتش اشتیاق شعله ورتر می‏‏شود، زهیر و بریر، حبیب و مسلم كامروا می‏شوند در آستان حضرتش آرام می‏گیرند، اكنون نوبت به هاشمیان رسیده است، عهد اصحاب برای پیشگیری اهل بیت ادا شده است و كسی را یارای آن نیست از سرسلسله هاشمیان، اكبر حسین سبقت بگیرد.
اشتیاق علی به لقای حق افزون تر از آن است كه جز با صد تكه شدن پیكرش فرو بنشیند و این آغاز میدانداری زینب است كه در پس هر داغی بر خاندان پیامبر پیام آور تسلی باشد؛ تسلیتی كه گاه بر بالین علی اكبر در دل قتلگاه و مقابل چشمان گریان به حسین باید داد و گاه با پنهان شدن در خیمه و پرهیز از رودر رو شدن با برادری كه پیكرهای غرقه به خون فرزندان غیورش را برای زینب از میدان بازگردانده است، گاه از پی حاضر شدن حسین بر بالین تن چاك چاك عباس بر علقمه، بار حفظ خیام بر دوش زینب نهاده می‏شود و گاه پذیرایی از پیكر از هم گسیخته قاسم به او سپرده می‏شود و در میان همه شدائد تنها چشمان زینب به خورشید عالمتاب عاشورا است.
هاشمیان یكی پس از دیگری در خیمه شهدا می آرامند و غریب فاطمه تنها و تنهاتر می شود. اكنون دیگر غیر از این بیمار كربلا، مردی در خیمه ها باقی نمانده است. مولا برای دیدار جانشین بر بالین حاضر می‏شود، زینت عابدان از غربت سیمای حسین، قصه پرغصه هجرت یاران برای او یادآور می‏شود و چه سخت است ماندن و سخت تر از آن نظاره معشوق كه بی پناه آماج بلاست.

حسین برای وداع به خیمه زنان حرم می رود، زنان مویه می كنند و با اشك خشك شده از عطش از حضرتش ماندن را طلب می كنند، دختر شیرین زبانش به تلخی از حسین می خواهد كه ناموس پیامبر را در میان این قوم زبون بی پناه رها كند، دختران پیامبر كه داغ های مكرر فرزندان، برادران و خویشان خویش را بر دل دارند، غم حسین را دیگر بر نمی تابند. روز جانگزین جدایی، گرم و رنج آتش عطش را بی مقدار ساخته است، و این حسین است كه از یك سو آل الله او را رها نمی‏كنند و از سویی جذبه معشوق او را به قتلگاه فرا می خواند و باز هم زینب است كه حلقه وداع حسین با حرمش می‏شود.
مولا زنان را به سكوت و ختم شیون می خواند و به صحنه نبرد باز می گردد و بیش از هر جدلی، این قوم فرومایه را موعظه می كند، "ندای هل من ناصر" حسین صحرای كربلا تا عرش را می لرزاند اما در قلوب حرامیان اثری ندارد، ناگاه ندای ناله زنان حرم به گوش می‏رسد.
حسین به خیام باز می گردد تا دلیل را بیابد، زینب شماتت برادر را به بیانی دردآور پاسخ می‏دهد، این شیرخواره حسین است كه دست و پا زدنش، ملحق شدن به قربانیان را حكایت می كند، حسین حنجر كوچك علی را كه از هم گسیخته شده می نگرد، اكنون این اصغر است كه با تبسمی جانگداز از پدر وداع می كند و حسین از خون پاك این جسم صغیر و روح كبری وضو می سازد و فرشتگان عرش را نیز از این قربانی گرانقدر بی نصیب نمی گذارد. گویی بار گران حسین، سبك شده و آنچه داشته تقدیم دوست كرده، به میدان باز می گردد.
نبردی یك تنه با حرامیان، جراحات بی شمار تن كه زره را گلگون ساخته و نگهبانی یك تنه از حرم توان وی را تحلیل برده است، گویی زمان وصل فرارسیده و مولا برای وداع آخر به خیمه می رود، زینب كه تاكنون خود قرار بی قراری اهل بیت بوده، بی قرارترین است. چرا كه برادر امانت مادر را از وی طلب كرده است، قلب زینب یارای جدایی را ندارد. گویی مصیبت پیامبر، مادر، پدر و حسن یك باره بر او وارد شده است، حسین كه از كف رفتن جز زینب و بی تابش را می بیند، دل بی قرار خواهر را به اشاراتی آرام می كند و دریای صبرش را بی كران.
بر مركب می نشیند و قصد دیدار دوست را دارد، اما این اسب تیزرو گام از گام برنمی دارد، نگاه حسین از آسمان به زمین باز می گردد و دختر خردسالش را می بیند كه دستانش را به دستان ذوالجناح گره زده است و این گره را جز در آغوش پدر نمی گشاید، حسین حبیبش در برمی گیرد، آخرین شیرین زبانی دختر كه از پدر می خواهد دست یتیمی به سرش بكشد، قلب مولا را به آتش می كشد، به رسم وداع حسین با زهرا(س)، سكینه صورت بر كف پای می گذارد. اما امام اجازه شیون قبل از شهادت را به او نمی دهد، حسین رو به سوی میدان دارد و حرامیان برای خاك افكندن دردانه آفرینش و ریختن خون خدا لحظه شماری می كنند....
فدای لب تشنه‌ات ای پسرفاطمه(س)

هیچ نظری موجود نیست: