۱۳۸۹ آذر ۲۷, شنبه

آیت‌الله تهرانی در شب عاشورا: وای به حال جامعه ای كه در آن مومن نتواند حق را بگوید


استاد ما، امام چندین بار این تعبیر را داشتند كه حكومت وسیله است و آن‌چه كه هدف است، اسلام است...یك وقت قضیه عكس می‏شود و حكومت می‏شود «اصل»؛ در اینجا اسلام می‏شود «ابزار»...وای به حال جامعه‏ای كه مؤمن در آن باید با تقیّه زندگی كند، یعنی خفقان چنان جوّ غالب جامعه را بگیرد و چنان جوسازی شود كه مؤمن نتواند حرف حق را بزند




حضرت آیت الله شیخ مجتبی تهرانی، در ادامه جلسات دهه محرم خود با اشاره به تفاوت نگاه امام حسین علیه السلام و حكومت یزید در اصالت اسلام و حكومت تاكید كردند: در واقع هدف اسلام است و «حكومت» نقش ابزاری پیدا می‏كند. «خودِ حكومت» مستقلاً هدف نیست، بلكه می‌توان گفت «وسیله اجرای دستورات و پیاده كردن اسلام» است.
این شاگرد برجسته امام افزود:استاد ما، امام(رضوان‌الله‌تعالی‌علیه) چندین بار در سخنانشان هم این تعبیر را داشتند كه حكومت وسیله است و آن‌چه كه هدف است، اسلام است. 
این مرجع تقلید با اشاره به نقل قول رسول خدا از خداوند متعال اظهار داشت:وای بر كسانی كه این دین را ابزار به دست آوردن دنیا كنند. حالا یا جاه‏ باشد، فرق نمی‏كند، یعنی دین كه یك امر كلّی است، برای به دست آوردن مال و جاه نقش ابزار داشته باشد. تنها بحث حكومت نیست، كلّی است. هر انسانی كه دینش ابزار و وسیله باشد برای به دست آوردن دنیا، وای بر او است... كسی كه می‌خواهد با دین، دیگران را فریب دهد تا دنیا را به دست‌آورد... وای به حال كسانی كه در میان مردم امركنندگان به قسط را می‏كشند! این عبارت هم به «تهدید» اشاره دارد.. و وای به حال آن جامعه‏ای كه مؤمن در آن جامعه باید با تقیّه زندگی كند، یعنی نتواند حق را بگوید. یعنی خفقان چنان جوّ غالب جامعه را بگیرد و چنان جوسازی شود كه مؤمن نتواند حرف حق را بزند. مثلاً این موجب شود كه مؤمن واقعی كه حق را از باطل تشخیص می‏دهد، از ترسش دیگر نتواند دهان باز كند و حق را بگوید.
در سخنان ایشان آمده است:
مروری بر مباحث گذشته
بحث ما راجع به قیام و حركت امام حسین(علیه‌السلام) بود كه گفته شد صحیفة جامعی است از درس‏های گوناگون معرفتیِ معنوی، فضیلتی انسانی، دنیوی، اخروی، فردی و اجتماعی برای ابناء بشر. بالاخره عرض كردم امام حسین(علیه‌السلام) مصلحی غیور و انسانی ضد غرور بود و در این حركت نه خود مغرور بود و فریب خورد و نه دیگران را فریب داد. بلكه بالاتر از این، می‏خواست از فریب‏خوردگان دست‏گیری كند.
در باب مسأله حركت و قیام حضرت، در این جلسه می‌خواهم نسبت به مباحث گذشته‌مان به نوعی جمع‏بندی كنم. این‌كه حضرت در وصیتنامه‏اش می‏نویسد من می‏خواهم امّت جدّم را اصلاح كنم، منظور از اصلاح امّت عرض كردم كه هم اصلاح ظاهری داریم و هم اصلاح باطنی. یعنی حضرت می‌خواست روش و بینش امّت را اصلاح كند. روش از راه امر به معروف و نهی از منكر اصلاح می‌شود امّا بینش مترتب ‏بر روش است؛ یعنی «بینش» متوقّف بر روش است و به تعبیری «محصول روش» است. بینش امری باطنی است كه وارداتی نیست.
من در جلسه گذشته تقریباً ساختار وجودی انسان را از نظر قوای درونی توضیح دادم و گفتم كه انسان آن‌گاه از نظر درونی بینش پیدا می‏كند و می‏تواند بین حق و باطل را تمییز دهد و به تعبیری تعقّلی صحیح و الهی داشته باشد كه قوای حیوانی وجودش را مهار كرده باشد. و اگر آن‏ها افسارگسیخته باشند، بر عقل حكومت می‏كنند و عقل اسیر می‏شود؛ به اسارت شهوت و غضب می‏رود.
نگرانی امیرالمؤمنین برای امّت
من در اینجا روایتی را از علی(علیه‌السلام) مطرح می‌كنم ولی زیاد توضیح نمی‌دهم، چون مربوط به بحث گذشته است. این روایتی را كه می‏خوانم، در نهج‏البلاغه آمده است كه شما هم زیاد شنیده‌اید، ولی من آن را در قالب اصطلاحات طلبگی در می‌آورم. علی(علیه‌السلام) فرمود: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیْكُمُ اثْنَانِ ‏» بیم و نگرانی من نسبت به شما فقط درباره دو چیز است؛ «اتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْأَمَلِ» یك، تبعیّت از هوای نفس یعنی شهوت، غضب و وَهم. یعنی اینها به طور گسترده عمل كنند و بر عقل و سراسر وجود شما حكومت كنند؛ دو، آرزوی بلند كه این، بحثی جدا نیاز دارد و من نمی‏خواهم وارد آن شوم.
«فَأَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ»[2] پیروی از هواهای نفسانی، راه حق را می‌بندد. این همان مطلبی كه الآن گفتم و در جلسه گذشته توضیح دادم. چرا تبعیت از هوای نفس راه حق و حقیقت را می‌بندد؟ چون اگر بنا شود كه این قوای حیوانی افسارگسیخته عمل كنند، مانع حق می‏شوند.
پیروی از هواهای نفسانی مانع فهم حق
ما یك قانون داریم كه به «قاعدة مقتضی و مانع» معروف است و با این عنوان پیرامون آن بحث می‏كنیم. فرض كنید، ما در جایی كه می‌خواهد یك كاری انجام شود و همه چیز هم فراهم است، به اصطلاح مقتضی موجود است، می‏بینیم فلانی یا فلان چیز مانع شده است و به خاطر او آن كار انجام نمی‌شود. مثلاً آتشی آوردیم تا هیزمی را بسوازینم. امّا هر كاری می‌كنیم هیزم آتش نمی‏گیرد. یك نفر به ما می‌گوید كه هیزم مرطوب است و همین رطوبت مانع است. این مثال قاعدة مقتضی و مانع است كه هر جا مقتضی موجود باشد و مانع هم نباشد، آثار شیئ پدیدار می‌شود. لذا اگر مانع همراه مقتضی وجود و حضور داشته باشد، مقتضی اثر نمی‌گذارد.[3]
همه هوای نفس دارند، پیروی از آن مذموم است
در جلسه گذشته این بحث را گفته بودم و می‏خواستم این روایت را هم توضیح داده باشم. لذا این‌كه حضرت می‏فرماید: متابعت از هوای نفس مانع حق است، «یَصُدُّ عَنِ الحَقِّ» مانعیّتش اینجا معلوم می‏شود كه هر انسانی كه دارای هوای نفس است، پیروی از هوای نفسش در مقتضی ادراك حق  كه عقل است تأثیر می‌گذارد و نمی‌گذارد او حق را بفهمد.
لذا این تعبیر كه مسأله تعقّل و تمییز دادن حق از باطل، به هیچ وجه وارداتی و تحمیلی نیست، به خاطر این است كه انسان در درون خود، مقتضی تشخیص را دارد، امّا هوای نفس مانع این می‏شود كه او حق را از باطل تمییز دهد.[4]
اصلاح بینش بهوسیله امر به معروف
لذا این‌كه امام حسین می‏فرماید: من برای اصلاح امت جدّم می‌خواهم امر به معروف و نهی از منكر كنم، یعنی می‌خواهم به امّت اسلامی روش دهم؛ به این معنا كه من می‌خواهم با عمل كردن به امر به معروف و نهی از منكر، افسارگسیختگی‌های موجود در جامعه اسلامی را مهار كنم تا اینكه امت اسلامی سر عقل بیایند؛ خودشان بتوانند حق را از باطل تمییز دهند. من با این كار به مردم روش می‏دهم تا خودشان بینش پیدا كنند؛ نه این‌كه من به آنها بینش می‌دهم. اگر روش جامعه درست شود، خودشان بینش پیدا می‏كنند و خودشان حق و باطل را تمییز می‏دهند.
عباراتی از امام خمینی(رضواناللهتعالیعلیه)
در جلسه گذشته عبارتی را از استادم[5] نقل كردم كه مربوط به بحث بود. حالا هم یك عبارت دیگر را از یك بخش فرمایشات ایشان نقل می‏كنم. ایشان فرمودند كه: «همان‌طور كه میزان در منع حق و صدّ آن، اتّباع هوای نفس است، ... » این همان جمله نهج‏البلاغه است كه ایشان آورده‌اند، «... میزان در جلب حق و در پیدایش آن، متابعت از شرع و عقل است ...» یعنی همین روش ظاهری شرعی است كه می‌تواند هوای نفس تو را مهار كند و هر مقدار كه متشرّع باشی به حق می‌رسی و اگر روش شریعت را داشته باشی، به حق می‏رسی! این عین جملات و عبارات ایشان است.[6]
تنها راه اصلاح امّت، عمل به شریعت
امام حسین(علیه‌السلام) دقیقاً می‏فرماید كه به دنبال اصلاح امت است و هم به اصلاح ظاهری و هم به اصلاح باطنی توجّه دارد. اصلاح ظاهر از راه امر به معروف و نهی از منكر ایجاد می‌شود و اصلاح باطن هم خود به خود مترتّب می‏شود و دیگر لازم نیست كه حضرت بیاید و حق را از باطل جدا كند. اگر مردم تحت حكومت هواهای نفسانی‌شان نباشند، خودشان می‌فهمند. لذا اگر امّت اسلامی به تعبیر ما بخواهد اصلاح شود، راهی جز این نیست كه احكام شریعت اسلام در جامعه پیاده شود.
قیام امام حسین، علیه «حكومت» بود
این مطلب مربوط به مباحث گذشته بود؛ امّا امشب مطلب دیگری را می‏خواهم عرض كنم. در اوّلین جلسه بحثی كه در این ایّام محرم داشتیم، من گفتم كه اگر حركت ظاهری امام حسین را نگاه كنیم، می‏بینیم كه حركت و قیام حضرت علیه «حكومت» بود؛ یعنی حضرت می‏خواست رژیمی را بركنار كند و یك رژیم دیگر سر كار بیاورد. حكومتی را كنار بگذارد و حكومت دیگری را حاكم كند كه متناسب با جامعه اسلامی باشد. این قضیه خیلی روشن است و من هم به صورت صریح آن را مطرح كردم. حالا اصل این مسأله چه بود؟
رابطه «حكومت» و «اسلام»
من ابتدا مقدّمه‌ای را عرض كنم بعد به فرمایش امام حسین(علیه‌السلام) خواهم رسید. آن مقدّمه این است گاهی «حكومت» مولود و زاییده شده از اسلام است، كه حكومت پیغمبر اكرم این‌طور بود كه حكومتشان از اسلام متولّد شده بود و كسی هم در آن تأمّل ندارد. گاهی‌ «حكومت» زاییده شده از اسلام نیست، بلكه «اسلام» ابزار حكومت است.
1- اسلام اصل است
در قسم اوّل آن‌چه كه اصل است چیست؟ اسلام است. چرا كه اسلام و اجرای فرامین دین اسلام است كه باعث ایجاد و تشكیل حكومت شده است. هدف چیست؟ هدف اسلام است و «حكومت» نقش ابزاری پیدا می‏كند. «خودِ حكومت» مستقلاً هدف نیست، بلكه می‌توان گفت «وسیله اجرای دستورات و پیاده كردن اسلام» است. استاد ما، امام(رضوان‌الله‌تعالی‌علیه) چندین بار در سخنانش هم این تعبیر را داشتند كه حكومت وسیله است و آن‌چه كه هدف است، اسلام است.
2. حكومت اصل است
یك وقت قضیه عكس می‏شود و حكومت می‏شود «اصل»؛ در اینجا اسلام می‏شود «ابزار». قضیه كاملاً وارونه و جابه‏جا می‏شود. اگر اسلام هدف باشد، باید حكومت در راستای اسلام باشد، ولی اگر حكومت هدف باشد، اسلام باید ابزار آن باشد و قهراً در راستای او قرار بگیرد. هرجا كه این ابزار با هدف نمی‏خواند، باید ابزار كنار برود. این حرف خیلی روشن است اصلاً پیچیده نیست.
بنی‏امیّه حكومت را «اصل» قرار داده بودند
امام حسین(علیه‌السلام) دید حكومت بنی امیّه در آن موقع، جای هدف و وسیله را جابه‏جا كردند. پیغمبر هدفش اسلام بود و حكومت از آن و به خاطر آن متولّد شده بود، امّا حالا بر عكس شده بود و حكومت حرف اوّل را می‏زد. اسلام حرف دوم را می‏زد. حالا اگر اسلام كه در رتبه بعد از حكومت قرار گرفته و حرف دومی است، با حكومت كه اصل و هدف شده است در تعارض قرار گیرد، معلوم است كه حرف دوم كنار می‏رود و همان حرف اوّلی می‏ماند. امّا اگر اسلام حرف اوّل را زد، آنجا است كه حكومت حرف دوم را باید بزند.
نتیجه ابزار شدن «اسلام» برای «حكومت»
امام حسین دید كه بنی‏امیه دارند اینها را جابه‏جا می‏كنند، لذا قیام كرد. حالا می‏گویم نتیجه این جابه‌جایی چیست. وقتی حكومت اصل و هدف شد و اسلام ابزار تشكیل و بقای حكومت تلقّی شد، به مرور زمان و به تدریج، وقتی كه ببینند این ابزرا دیگر به درد نمی‌خورد و نمی‌تواند نیازهای حكومت را برآورده سازد، به راحتی آن را دور می‌اندازند. تمام شد! چون اصل حكومت است و هر چه كه حكومت را نگه دارد، به درد می‌خورد و باید پای آن ایستاد؛ چون اسلام دیگر برای حكومت كارایی ندارد اسلام را كنار می‌زنند. از طرفی هم گفتیم كه ابزار حكومت‏های غیر الهی، سه چیز بیشتر نیست: تطمیع، تهدید و تحمیق. بنی‏امیه همین ابزار را به كار گرفته بودند و اساساً ما از همین ابزار می‏فهمیم كه هدف آنها، حكومت بود، نه اسلام.
اگر اسلام «ابزار» شود، باید فاتحهاش را خواند!
این تعبیر امام حسین كه خودش می‏فرماید: «و علی الإسلام والسلام» چون دارد می‏بیند كه اینها هدف و وسیله را جابه‏جا كرده‌اند و این جابه‌جایی بعد به تدریج منجر به از بین رفتن اسلام می‏شود. در نگاه آنها اسلام اصالت نداشت و هدف نبود. بی‏بندوباری رواج داشت و در نتیجه درِ «اصالت الإباحه‏ها» باز می‏شد. باب لاابالی‏گری باز می‏شد و احكام شریعت به دست فراموشی سپرده می‏شد. قضیه این بود. اوّل جابه‌جایی هدف و وسیله بود، ولی بعد از آن و به تدریج تمام احكام شریعت فراموش می‏شد. اوّل اسلام هدف بود و حكومت وسیله بود، امّا حالا كه حكومت اصل شده و اسلام ابزار است، امام حسین‌(علیه‌السلام) قیام می‌كند.
خدا فرمود: وای بر كسانی كه ...!
این‌طور می‌شود كه اسلام به تدریج از بین خواهد رفت. حالا یك روایت می‏خوانم. روایت از امام صادق (علیه‌السلام) است. راوی می‏گوید: شنیدم كه حضرت می‏فرمود: «قال رسول الله(صلی‌الله‌علیه‌وآله‌وسلم): إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ» پیغمبر فرمود كه خداوند تبارك و تعالی عزوجل می‏فرماید: فرمایش خدا است. «وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَخْتِلُونَ الدُّنْیَا بِالدِّینِ وَ وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ وَ وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَسِیرُ الْمُؤْمِنُ فِیهِمْ بِالتَّقِیَّةِ»[7] وای بر كسانی كه این دین را ابزار به دست آوردن دنیا كنند. حالا یا جاه‏ باشد، فرق نمی‏كند، یعنی دین كه یك امر كلّی است، برای به دست آوردن مال و جاه نقش ابزار داشته باشد. تنها بحث حكومت نیست، كلّی است. هر انسانی كه دینش ابزار و وسیله باشد برای به دست آوردن دنیا، وای بر او است.
«خَتَل» یعنی «فریب‌كاری»؛ یعنی كسی می‌خواهد با دین، دیگران را فریب دهد تا دنیا را به دست‌آورد. جمله دوم، این است: «وَ وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ» وای به حال كسانی كه در میان مردم امركنندگان به قسط را می‏كشند! این عبارت هم به «تهدید» اشاره دارد. «وَ وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَسِیرُ الْمُؤْمِنُ فِیهِمْ بِالتَّقِیَّةِ» و وای به حال آن جامعه‏ای كه مؤمن در آن جامعه باید با تقیّه زندگی كند، یعنی نتواند حق را بگوید. یعنی خفقان چنان جوّ غالب جامعه را بگیرد و چنان جوسازی شود كه مؤمن نتواند حرف حق را بزند. مثلاً این موجب شود كه مؤمن واقعی كه حق را از باطل تشخیص می‏دهد، از ترسش دیگر نتواند دهان باز كند و حق را بگوید.
هدف یزید «حكومت» بود و ظاهر را هم حفظ نمیكرد!
امام حسین دید كه اباحه‏گری و لاابالی‏گری و امثال این‏ها خیلی رواج پیدا كرده است و همه هدف، «حكومت» شده است. آن چیزی  هم كه اوضاع را بدتر كرد، این بود كه یزید هم آدم بی‌بند و  باری بود و از فسق علنی ابایی نداشت. قبلی‏ها یك مقدار ملاحظه می‏كردند، ولی یزید كه آمد، خودش یك آدم دریده كذایی بود كه اصلاً ملاحظه این حرف‏ها را نمی‏كرد. اصلاً دنبال اسلام و این حرف‏ها نبود. این‌كه شنده‌اید بقای اسلام واقعاً به دست حسین(علیه‌السلام) بود، واقعاً همین‌طور است. چون او آمد و این‌طور جوشكنی كرد كه اگر این كار را نمی‏كرد، فاتحه اسلام خوانده می‌شد. خودش هم فرمود: «و علی الإسلام والسلام»
بحث «خلافت و سلطنت» نبود؛ بحث «حكومت و اسلام» بود
گاهی به تعبیر روز می‏گویند: خلافت به سلطنت تبدیل شده بود. این حرف درست نیست! خلافت و سلطنت هر دو یك چیز است. ما كه بحث لفظی نمی‏كنیم! هر دو حكومت است. این حرف‏ها یعنی چه؟ هر دو مورد، حكومت است و وجه اشتراكشان حكومت است. این حرف‏ها، لفاظّی است. بحث در این بود كه امام حسین(علیه‌السلام) می‌خواست اسلام را حفظ كند. حضرت می‌خواست حكومتی سر كار باشد كه در خدمت اسلام باشد، نه اسلامی كه در خدمت حكومت باشد. امام حسین این را می‏خواست.
وقتی «روش» اصلاح شود راه اصلاح «بینش» باز شده است
راه این كار چه بود؟ راه اساسی آن هم اصلاحِ بینش مردم، نسبت به این جابه‌جایی و وسیله شدن اسلام برای حفظ حكومت بود. باید مردم روشن شوند تا اثرگذار باشد. از آنجا هم كه بینش دادن به مردم، امر وارداتی و اجباری نیست و هر چه در گوش گویی، یا در گوش نمی‏رود، یا اگر برود از آن طرف بیرون می‏رود، لذا راه منحصر به این بود كه امام حسین(علیه‌السلام)، امر به معروف و نهی از منكر كند. یعنی با روش دادن به جامعه، بینش پیدا شود. وقتی روش اصلاح شد و موانع حق برطرف شد، انسان خودش می‌تواند حق را از باطل تمیز دهد. كاری كه امام حسین(علیه‌السلام) می‌‏توانست انجام دهد، فضاشكنی بود، كه كرد. این فضایی را كه بنی‏امیه با آن ابزارهای شیطانی كه در دست داشتند، برای جامعه ایجاد كرده بودند را امام حسین شكست. به تعبیر دیگر امام حسین دنبال این بود كه مردم را از ورطه غرور نجات دهد؛ نه خود مغرور بود و نه دیگران را مغرور كرد. مهم این بود كه آن‏هایی كه فریب خورده بودند را نیز آگاه كرد.
خطبه روز عاشورای امام حسین، «وجدانی» بود!
من در جلسة گذشته روایتی را در این رابطه خواندم و حالا می‌خواهم روایت دیگری را بخوانم. به خطبة روز عاشورای امام، دقت كنید! یكی از تعبیراتش این است كه: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَ الدُّنْیَا فَجَعَلَهَا دَارَ فَنَاءٍ وَ زَوَالٍ مُتَصَرِّفَةً بِأَهْلِهَا حَالًا بَعْدَ حَالٍ » اوّل این‌كه خدا این دنیا را خلق كرده است. دوم این‌كه این دنیا، زائل شدنی است. من می‏روم، تو هم می‌روی، همة ما می‏رویم. كسانی را هم كه می‏بینی دارند ریاست می‏كنند، یا چند روزی پول پیدا می‏كنند، مدت اقامتشان در این دنیا تمام می‏شود و آنها هم می‌روند. این‏ها را می‏فهمی! این‏ها را كه می‏بینی! دیگر لازم نیست كه این چیزها را هم به تو بفهمانم! اینها همه از امور وجدانی و مشاهدات روزمرّه است. فَالْمَغْرُورُ مَنْ غَرَّتْهُ وَ الشَّقِیُّ مَنْ فَتَنَتْهُ فَلَا تَغُرَّنَّكُمْ هَذِهِ الدُّنْیَا»[8]فریب‌خورده كسی است كه دنیا فریبش دهد و بدبخت‌ كسی است كه به دنبال دنیا برود. پس این دنیا شما را فریب ندهد! این جملات برای روز عاشورا است. حضرت می‏خواهد كسانی كه فریب خورده‌اند، چه كسانی كه به آن‏ها وعده پول و ریاست داده شده و چه كسانی كه ترسانیده شده‌اند، را از این راه هلاكت‌بار نجات دهد.
جابهجایی دین و دنیا یعنی «بازیچه شدن دین»
اگر دین و دنیا جابه‏جا شود، به این معنا كه پول و ریاست هدف شده و دین وسیله شود، معنایش این است كه دین به بازیچه گرفته شده است. در آیه‌ای كه دارد این مطلب را توصیف می‌كند، می‌فرماید: «الَّذینَ اتَّخَذُوا دینَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا»[9] كسانی را كه دینشان را بازیچه گرفتند، برای این‌كه به دنیا برسند. «غَرَّتْهُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا» انتهای فریب خوردن دنیا، ـ نعوذ بالله ـ به سُخره گرفتن دین است.
دین برای یزیدیان لقلقه زبان بود
امام حسین، وقتی وارد كربلا می‏شود این جملات را می‌گوید كه همه برگرفته از آیه قرآن است: «النَّاسُ عَبِیدُ الدُّنْیَا وَ الدِّینُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ‏» مردم بندگان دنیا هستند و دین تنها لقلقه زبان آنها است. در آیه داشت: «لَهوٌ وَ لَعِبٌ» دین را بازیچه گرفتند؛ اینجا دارد دینشان مانند آن چیزی است كه در دهان می‏گذارند و می‏گردانند. «لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ» دین فقط سر زبانشان است. دین چنین چیزی شده است. «یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیَّانُون»[10] لذا دین را هر جا كه به نفعشان باشد و دنیایشان را تأمین كند به كار می‌برند و هر جا در سختی و تنگنا قرار می‌گیرند، دینداری را رها می‌كنند و متدیّنین بسیار اندك می‌شوند.
امام حسین دنبال این بود كه به جامعه «روش» دهد و بر اثر روش دادن به جامعه، «بینش» پیدا شود. بینش كه پیدا شد، مردم خودشان حق را از باطل تمییز می‏دهند و حق را انتخاب می‏كنند. چون حق یك امر فطری است و این خودش یك بحث جدا است كه باید در جای خودش مطرح شود.[11]
دلیل وفاداری یاران حسین(علیهالسلام)
لذا امشب امام حسین خطبه خواند و بعد هم گفت هر كه می‏خواهد برود، برود! اجازه مرخصی هم داد، امّا كسی نرفت.[12] یاران حسین، تماماً كسانی بودند كه روششان اسلامی بود، لذا بینش داشتند و می‌توانستند حق را از باطل تمییز بدهند و تا آخرین نفس هم بایستند. حضرت گفت اینها با من كار دارند، با شماها كاری ندارند. اوّلین كسی كه بلند می‏شود و اظهار وفاداری می‌كند، ابالفضل(سلام‌الله‌علیه) است. او گفت: «نَفْعَلْ ذَلِكَ لِنَبْقَى بَعْدَك‏»[13] ما برویم برای اینكه زنده بمانیم؟! خدا یك همچنین روزی را نیاورد! آن یكی بلند شد، گفت اگر مرا بكشند، بعد هم بدنم را بسوزانند، خاكسترم را به باد دهند و دوباره زنده شوم و ... دست از تو برنمی‏دارم. آن یكی گفت هزار بار مرا بكشند و.... . این پایداری و انتخاب حسین، برای این بود كه آنها حق را شناختند.
جلوگیری از حمله در عصر تاسوعا
شما شنیده‌اید كه عصر تاسوعا، امام حسین جلوی خیمه‏ها نشسته بود و سرش را روی قلاف شمشیر گذاشته بود و مختصری خوابش برد. خواهرش زینب(سلام‌الله‌علیها) آمد و گفت: برادر! مگر نمی‏بینی كه چه خبر شده است؟! این‏ها می‏خواهند حمله كنند! امام برادرش ابالفضل را خواست و به او گفت: برو ببین چه خبر است! اباالفضل رفت و آمد. گفت: این‏ها می‏گویند یا باید بیعت كنید یا این‌كه همین الآن به شما حمله می‏كنیم. من جملات مقتل را می‏خوانم تا شما در این جملات دقت كنید. حضرت به ابالفضل فرمود: «ارْجِعْ إِلَیْهِمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تُؤَخِّرَهُمْ إِلَى غَدٍ وَ تَدْفَعَهُمْ عَنَّا الْعَشِیَّةَ» اگر می‏توانی برو و حمله را تا فردا عقب بنداز. اینها را دفع كن و امشب را مهلت بگیر!
حسین(علیه‏السلام)، به دنبال عمل به شریعت
برای چه امام مهلت خواست؟ برای این‌كه به به «روش» عمل كند تا بینش‌ جلا پیدا كند. چون عمل به روش است كه بینش را جلا می‏دهد. حضرت فرمود: «لَعَلَّنَا نُصَلِّی لِرَبِّنَا اللَّیْلَةَ» برای اینكه ما امشب را هم برای خدا نماز بخوانیم و عمل به شریعت كنیم، «وَ نَدْعُوهُ» امشب را دعا كنیم، «وَ نَسْتَغْفِرُهُ» استغفار كنیم. «فَهُوَ یَعْلَمُ أَنِّی كُنْتُ قَدْ أُحِبُّ الصَّلَاةَ لَهُ » خدا می‏داند كه من نماز برای او را دوست دارم. «وَ تِلَاوَةَ كِتَابِهِ» خواندن كتابش را هم دوست دارم، « وَ كَثْرَةَ الدُّعَاءِ وَ الِاسْتِغْفَارِ»[14] همچنین دعا كردن و استغفار را دوست دارم. خدا می‏داند كه من این چیزها را دوست دارم. حسین(علیه‌السلام) خواست كه برادرش امشب را مهلت بگیرد تا دوباره به «روش» عمل كند و «بینش» جلا پیدا كند. می‌خواهد صبح كه می‏آید یك مرد الهی باشد، همه‏اش برای خدا باشد. همه‏اش خدا باشد. حسین(علیه‌السلام) مظهر الله است. از اوّل تا آخر كارش همین بود.





[1]. سوره مباركه اعراف، آیه 51
[2]. نهج‏البلاغه، خطبة 42
[3]. البتّه این قاعده برای جایی است كه مقتضی موجود باشد و إلا مانعیّت لغو است. از نظر علمی، حرف از  مانع، بدون وجود مقتضی، لغو است.
[4]. مطلب مدّ نظر من این بود. به نهج‏البلاغه و جملات علی (علیه‌السلام) مراجعه كنید! این روایت را زیاد شنیده بودید و من می‏خواستم در این قالب بریزم كه مطلب گذشته‏ام نیز معلوم شود.
[5]. امام خمینی(رضوان‌الله‌تعالی‌علیه)
[6]. این كلمات در ذیل حدیث دهم، چهل حدیث ایشان است.
[7]. اصول كافی، ج 2، ص 299
[8]. بحارالأنوار، ج 45، ص 5
[9]. سوره مباركه اعراف، آیه 51
[10]. بحارالأنوار، ج 44، ص 382
[11]. انسان این‌طور است كه حق را می‌پسندد. درست است كه حق در ذائقة حیوانی، تلخ است و می‏گویند: «الحق مرٌّ» ولی این مربوط به ذائقة حیوانی است. وگرنه در ذائقة الهی، حق شیرین است و انسان خودش آن را انتخاب می‏كند و تا آخر كار هم می‏رود. چون من بحث حق را كرده‌ام دیگر تكرار نمی‏كنم. مفصّل راجع به حق صحبت كرده‌ام. 
[12]. این را من جلسات قبل گفتم كه این روایت از نظر سندی معتبر نیست كه از حضرت سكینه(سلام‌الله‌علیها) نقل می‏كنند كه ده نفر، ده نفر، چند نفر، چند نفر، رفتند. این روایت سند درستی ندارد. لذا آن‏هایی كه رفتنی بودند، در برخورد با حر، در منزل زباله، رفته بودند. در اینجا رفتنی در كار نبوده است.
[13]. بحارالأنوار، ج 44، ص 392
[14]. بحارالأنوار، ج 44، ص 391
[15]. بحارالأنوار، ج 45، ص 47
[16]. المناقب، ج 4، ص

هیچ نظری موجود نیست: