استاد ما، امام چندین بار این تعبیر را داشتند كه حكومت وسیله است و آنچه كه هدف است، اسلام است...یك وقت قضیه عكس میشود و حكومت میشود «اصل»؛ در اینجا اسلام میشود «ابزار»...وای به حال جامعهای كه مؤمن در آن باید با تقیّه زندگی كند، یعنی خفقان چنان جوّ غالب جامعه را بگیرد و چنان جوسازی شود كه مؤمن نتواند حرف حق را بزند
حضرت آیت الله شیخ مجتبی تهرانی، در ادامه جلسات دهه محرم خود با اشاره به تفاوت نگاه امام حسین علیه السلام و حكومت یزید در اصالت اسلام و حكومت تاكید كردند: در واقع هدف اسلام است و «حكومت» نقش ابزاری پیدا میكند. «خودِ حكومت» مستقلاً هدف نیست، بلكه میتوان گفت «وسیله اجرای دستورات و پیاده كردن اسلام» است.
این شاگرد برجسته امام افزود:استاد ما، امام(رضواناللهتعالیعلیه) چندین بار در سخنانشان هم این تعبیر را داشتند كه حكومت وسیله است و آنچه كه هدف است، اسلام است.
این مرجع تقلید با اشاره به نقل قول رسول خدا از خداوند متعال اظهار داشت:وای بر كسانی كه این دین را ابزار به دست آوردن دنیا كنند. حالا یا جاه باشد، فرق نمیكند، یعنی دین كه یك امر كلّی است، برای به دست آوردن مال و جاه نقش ابزار داشته باشد. تنها بحث حكومت نیست، كلّی است. هر انسانی كه دینش ابزار و وسیله باشد برای به دست آوردن دنیا، وای بر او است... كسی كه میخواهد با دین، دیگران را فریب دهد تا دنیا را به دستآورد... وای به حال كسانی كه در میان مردم امركنندگان به قسط را میكشند! این عبارت هم به «تهدید» اشاره دارد.. و وای به حال آن جامعهای كه مؤمن در آن جامعه باید با تقیّه زندگی كند، یعنی نتواند حق را بگوید. یعنی خفقان چنان جوّ غالب جامعه را بگیرد و چنان جوسازی شود كه مؤمن نتواند حرف حق را بزند. مثلاً این موجب شود كه مؤمن واقعی كه حق را از باطل تشخیص میدهد، از ترسش دیگر نتواند دهان باز كند و حق را بگوید.
در سخنان ایشان آمده است:
مروری بر مباحث گذشته
بحث ما راجع به قیام و حركت امام حسین(علیهالسلام) بود كه گفته شد صحیفة جامعی است از درسهای گوناگون معرفتیِ معنوی، فضیلتی انسانی، دنیوی، اخروی، فردی و اجتماعی برای ابناء بشر. بالاخره عرض كردم امام حسین(علیهالسلام) مصلحی غیور و انسانی ضد غرور بود و در این حركت نه خود مغرور بود و فریب خورد و نه دیگران را فریب داد. بلكه بالاتر از این، میخواست از فریبخوردگان دستگیری كند.
در باب مسأله حركت و قیام حضرت، در این جلسه میخواهم نسبت به مباحث گذشتهمان به نوعی جمعبندی كنم. اینكه حضرت در وصیتنامهاش مینویسد من میخواهم امّت جدّم را اصلاح كنم، منظور از اصلاح امّت عرض كردم كه هم اصلاح ظاهری داریم و هم اصلاح باطنی. یعنی حضرت میخواست روش و بینش امّت را اصلاح كند. روش از راه امر به معروف و نهی از منكر اصلاح میشود امّا بینش مترتب بر روش است؛ یعنی «بینش» متوقّف بر روش است و به تعبیری «محصول روش» است. بینش امری باطنی است كه وارداتی نیست.
من در جلسه گذشته تقریباً ساختار وجودی انسان را از نظر قوای درونی توضیح دادم و گفتم كه انسان آنگاه از نظر درونی بینش پیدا میكند و میتواند بین حق و باطل را تمییز دهد و به تعبیری تعقّلی صحیح و الهی داشته باشد كه قوای حیوانی وجودش را مهار كرده باشد. و اگر آنها افسارگسیخته باشند، بر عقل حكومت میكنند و عقل اسیر میشود؛ به اسارت شهوت و غضب میرود.
نگرانی امیرالمؤمنین برای امّت
من در اینجا روایتی را از علی(علیهالسلام) مطرح میكنم ولی زیاد توضیح نمیدهم، چون مربوط به بحث گذشته است. این روایتی را كه میخوانم، در نهجالبلاغه آمده است كه شما هم زیاد شنیدهاید، ولی من آن را در قالب اصطلاحات طلبگی در میآورم. علی(علیهالسلام) فرمود: «أَیُّهَا النَّاسُ إِنَّ أَخْوَفَ مَا أَخَافُ عَلَیْكُمُ اثْنَانِ » بیم و نگرانی من نسبت به شما فقط درباره دو چیز است؛ «اتِّبَاعُ الْهَوَى وَ طُولُ الْأَمَلِ» یك، تبعیّت از هوای نفس یعنی شهوت، غضب و وَهم. یعنی اینها به طور گسترده عمل كنند و بر عقل و سراسر وجود شما حكومت كنند؛ دو، آرزوی بلند كه این، بحثی جدا نیاز دارد و من نمیخواهم وارد آن شوم.
«فَأَمَّا اتِّبَاعُ الْهَوَى فَیَصُدُّ عَنِ الْحَقِّ»[2] پیروی از هواهای نفسانی، راه حق را میبندد. این همان مطلبی كه الآن گفتم و در جلسه گذشته توضیح دادم. چرا تبعیت از هوای نفس راه حق و حقیقت را میبندد؟ چون اگر بنا شود كه این قوای حیوانی افسارگسیخته عمل كنند، مانع حق میشوند.
پیروی از هواهای نفسانی مانع فهم حق
ما یك قانون داریم كه به «قاعدة مقتضی و مانع» معروف است و با این عنوان پیرامون آن بحث میكنیم. فرض كنید، ما در جایی كه میخواهد یك كاری انجام شود و همه چیز هم فراهم است، به اصطلاح مقتضی موجود است، میبینیم فلانی یا فلان چیز مانع شده است و به خاطر او آن كار انجام نمیشود. مثلاً آتشی آوردیم تا هیزمی را بسوازینم. امّا هر كاری میكنیم هیزم آتش نمیگیرد. یك نفر به ما میگوید كه هیزم مرطوب است و همین رطوبت مانع است. این مثال قاعدة مقتضی و مانع است كه هر جا مقتضی موجود باشد و مانع هم نباشد، آثار شیئ پدیدار میشود. لذا اگر مانع همراه مقتضی وجود و حضور داشته باشد، مقتضی اثر نمیگذارد.[3]
همه هوای نفس دارند، پیروی از آن مذموم است
در جلسه گذشته این بحث را گفته بودم و میخواستم این روایت را هم توضیح داده باشم. لذا اینكه حضرت میفرماید: متابعت از هوای نفس مانع حق است، «یَصُدُّ عَنِ الحَقِّ» مانعیّتش اینجا معلوم میشود كه هر انسانی كه دارای هوای نفس است، پیروی از هوای نفسش در مقتضی ادراك حق كه عقل است تأثیر میگذارد و نمیگذارد او حق را بفهمد.
لذا این تعبیر كه مسأله تعقّل و تمییز دادن حق از باطل، به هیچ وجه وارداتی و تحمیلی نیست، به خاطر این است كه انسان در درون خود، مقتضی تشخیص را دارد، امّا هوای نفس مانع این میشود كه او حق را از باطل تمییز دهد.[4]
اصلاح بینش بهوسیله امر به معروف
لذا اینكه امام حسین میفرماید: من برای اصلاح امت جدّم میخواهم امر به معروف و نهی از منكر كنم، یعنی میخواهم به امّت اسلامی روش دهم؛ به این معنا كه من میخواهم با عمل كردن به امر به معروف و نهی از منكر، افسارگسیختگیهای موجود در جامعه اسلامی را مهار كنم تا اینكه امت اسلامی سر عقل بیایند؛ خودشان بتوانند حق را از باطل تمییز دهند. من با این كار به مردم روش میدهم تا خودشان بینش پیدا كنند؛ نه اینكه من به آنها بینش میدهم. اگر روش جامعه درست شود، خودشان بینش پیدا میكنند و خودشان حق و باطل را تمییز میدهند.
عباراتی از امام خمینی(رضواناللهتعالیعلیه)
در جلسه گذشته عبارتی را از استادم[5] نقل كردم كه مربوط به بحث بود. حالا هم یك عبارت دیگر را از یك بخش فرمایشات ایشان نقل میكنم. ایشان فرمودند كه: «همانطور كه میزان در منع حق و صدّ آن، اتّباع هوای نفس است، ... » این همان جمله نهجالبلاغه است كه ایشان آوردهاند، «... میزان در جلب حق و در پیدایش آن، متابعت از شرع و عقل است ...» یعنی همین روش ظاهری شرعی است كه میتواند هوای نفس تو را مهار كند و هر مقدار كه متشرّع باشی به حق میرسی و اگر روش شریعت را داشته باشی، به حق میرسی! این عین جملات و عبارات ایشان است.[6]
تنها راه اصلاح امّت، عمل به شریعت
امام حسین(علیهالسلام) دقیقاً میفرماید كه به دنبال اصلاح امت است و هم به اصلاح ظاهری و هم به اصلاح باطنی توجّه دارد. اصلاح ظاهر از راه امر به معروف و نهی از منكر ایجاد میشود و اصلاح باطن هم خود به خود مترتّب میشود و دیگر لازم نیست كه حضرت بیاید و حق را از باطل جدا كند. اگر مردم تحت حكومت هواهای نفسانیشان نباشند، خودشان میفهمند. لذا اگر امّت اسلامی به تعبیر ما بخواهد اصلاح شود، راهی جز این نیست كه احكام شریعت اسلام در جامعه پیاده شود.
قیام امام حسین، علیه «حكومت» بود
این مطلب مربوط به مباحث گذشته بود؛ امّا امشب مطلب دیگری را میخواهم عرض كنم. در اوّلین جلسه بحثی كه در این ایّام محرم داشتیم، من گفتم كه اگر حركت ظاهری امام حسین را نگاه كنیم، میبینیم كه حركت و قیام حضرت علیه «حكومت» بود؛ یعنی حضرت میخواست رژیمی را بركنار كند و یك رژیم دیگر سر كار بیاورد. حكومتی را كنار بگذارد و حكومت دیگری را حاكم كند كه متناسب با جامعه اسلامی باشد. این قضیه خیلی روشن است و من هم به صورت صریح آن را مطرح كردم. حالا اصل این مسأله چه بود؟
رابطه «حكومت» و «اسلام»
من ابتدا مقدّمهای را عرض كنم بعد به فرمایش امام حسین(علیهالسلام) خواهم رسید. آن مقدّمه این است گاهی «حكومت» مولود و زاییده شده از اسلام است، كه حكومت پیغمبر اكرم اینطور بود كه حكومتشان از اسلام متولّد شده بود و كسی هم در آن تأمّل ندارد. گاهی «حكومت» زاییده شده از اسلام نیست، بلكه «اسلام» ابزار حكومت است.
1- اسلام اصل است
در قسم اوّل آنچه كه اصل است چیست؟ اسلام است. چرا كه اسلام و اجرای فرامین دین اسلام است كه باعث ایجاد و تشكیل حكومت شده است. هدف چیست؟ هدف اسلام است و «حكومت» نقش ابزاری پیدا میكند. «خودِ حكومت» مستقلاً هدف نیست، بلكه میتوان گفت «وسیله اجرای دستورات و پیاده كردن اسلام» است. استاد ما، امام(رضواناللهتعالیعلیه) چندین بار در سخنانش هم این تعبیر را داشتند كه حكومت وسیله است و آنچه كه هدف است، اسلام است.
2. حكومت اصل است
یك وقت قضیه عكس میشود و حكومت میشود «اصل»؛ در اینجا اسلام میشود «ابزار». قضیه كاملاً وارونه و جابهجا میشود. اگر اسلام هدف باشد، باید حكومت در راستای اسلام باشد، ولی اگر حكومت هدف باشد، اسلام باید ابزار آن باشد و قهراً در راستای او قرار بگیرد. هرجا كه این ابزار با هدف نمیخواند، باید ابزار كنار برود. این حرف خیلی روشن است اصلاً پیچیده نیست.
بنیامیّه حكومت را «اصل» قرار داده بودند
امام حسین(علیهالسلام) دید حكومت بنی امیّه در آن موقع، جای هدف و وسیله را جابهجا كردند. پیغمبر هدفش اسلام بود و حكومت از آن و به خاطر آن متولّد شده بود، امّا حالا بر عكس شده بود و حكومت حرف اوّل را میزد. اسلام حرف دوم را میزد. حالا اگر اسلام كه در رتبه بعد از حكومت قرار گرفته و حرف دومی است، با حكومت كه اصل و هدف شده است در تعارض قرار گیرد، معلوم است كه حرف دوم كنار میرود و همان حرف اوّلی میماند. امّا اگر اسلام حرف اوّل را زد، آنجا است كه حكومت حرف دوم را باید بزند.
نتیجه ابزار شدن «اسلام» برای «حكومت»
امام حسین دید كه بنیامیه دارند اینها را جابهجا میكنند، لذا قیام كرد. حالا میگویم نتیجه این جابهجایی چیست. وقتی حكومت اصل و هدف شد و اسلام ابزار تشكیل و بقای حكومت تلقّی شد، به مرور زمان و به تدریج، وقتی كه ببینند این ابزرا دیگر به درد نمیخورد و نمیتواند نیازهای حكومت را برآورده سازد، به راحتی آن را دور میاندازند. تمام شد! چون اصل حكومت است و هر چه كه حكومت را نگه دارد، به درد میخورد و باید پای آن ایستاد؛ چون اسلام دیگر برای حكومت كارایی ندارد اسلام را كنار میزنند. از طرفی هم گفتیم كه ابزار حكومتهای غیر الهی، سه چیز بیشتر نیست: تطمیع، تهدید و تحمیق. بنیامیه همین ابزار را به كار گرفته بودند و اساساً ما از همین ابزار میفهمیم كه هدف آنها، حكومت بود، نه اسلام.
اگر اسلام «ابزار» شود، باید فاتحهاش را خواند!
این تعبیر امام حسین كه خودش میفرماید: «و علی الإسلام والسلام» چون دارد میبیند كه اینها هدف و وسیله را جابهجا كردهاند و این جابهجایی بعد به تدریج منجر به از بین رفتن اسلام میشود. در نگاه آنها اسلام اصالت نداشت و هدف نبود. بیبندوباری رواج داشت و در نتیجه درِ «اصالت الإباحهها» باز میشد. باب لاابالیگری باز میشد و احكام شریعت به دست فراموشی سپرده میشد. قضیه این بود. اوّل جابهجایی هدف و وسیله بود، ولی بعد از آن و به تدریج تمام احكام شریعت فراموش میشد. اوّل اسلام هدف بود و حكومت وسیله بود، امّا حالا كه حكومت اصل شده و اسلام ابزار است، امام حسین(علیهالسلام) قیام میكند.
خدا فرمود: وای بر كسانی كه ...!
اینطور میشود كه اسلام به تدریج از بین خواهد رفت. حالا یك روایت میخوانم. روایت از امام صادق (علیهالسلام) است. راوی میگوید: شنیدم كه حضرت میفرمود: «قال رسول الله(صلیاللهعلیهوآلهوسلم): إِنَّ اللَّهَ عَزَّ وَ جَلَّ یَقُولُ» پیغمبر فرمود كه خداوند تبارك و تعالی عزوجل میفرماید: فرمایش خدا است. «وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَخْتِلُونَ الدُّنْیَا بِالدِّینِ وَ وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ وَ وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَسِیرُ الْمُؤْمِنُ فِیهِمْ بِالتَّقِیَّةِ»[7] وای بر كسانی كه این دین را ابزار به دست آوردن دنیا كنند. حالا یا جاه باشد، فرق نمیكند، یعنی دین كه یك امر كلّی است، برای به دست آوردن مال و جاه نقش ابزار داشته باشد. تنها بحث حكومت نیست، كلّی است. هر انسانی كه دینش ابزار و وسیله باشد برای به دست آوردن دنیا، وای بر او است.
«خَتَل» یعنی «فریبكاری»؛ یعنی كسی میخواهد با دین، دیگران را فریب دهد تا دنیا را به دستآورد. جمله دوم، این است: «وَ وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَقْتُلُونَ الَّذِینَ یَأْمُرُونَ بِالْقِسْطِ مِنَ النَّاسِ» وای به حال كسانی كه در میان مردم امركنندگان به قسط را میكشند! این عبارت هم به «تهدید» اشاره دارد. «وَ وَیْلٌ لِلَّذِینَ یَسِیرُ الْمُؤْمِنُ فِیهِمْ بِالتَّقِیَّةِ» و وای به حال آن جامعهای كه مؤمن در آن جامعه باید با تقیّه زندگی كند، یعنی نتواند حق را بگوید. یعنی خفقان چنان جوّ غالب جامعه را بگیرد و چنان جوسازی شود كه مؤمن نتواند حرف حق را بزند. مثلاً این موجب شود كه مؤمن واقعی كه حق را از باطل تشخیص میدهد، از ترسش دیگر نتواند دهان باز كند و حق را بگوید.
هدف یزید «حكومت» بود و ظاهر را هم حفظ نمیكرد!
امام حسین دید كه اباحهگری و لاابالیگری و امثال اینها خیلی رواج پیدا كرده است و همه هدف، «حكومت» شده است. آن چیزی هم كه اوضاع را بدتر كرد، این بود كه یزید هم آدم بیبند و باری بود و از فسق علنی ابایی نداشت. قبلیها یك مقدار ملاحظه میكردند، ولی یزید كه آمد، خودش یك آدم دریده كذایی بود كه اصلاً ملاحظه این حرفها را نمیكرد. اصلاً دنبال اسلام و این حرفها نبود. اینكه شندهاید بقای اسلام واقعاً به دست حسین(علیهالسلام) بود، واقعاً همینطور است. چون او آمد و اینطور جوشكنی كرد كه اگر این كار را نمیكرد، فاتحه اسلام خوانده میشد. خودش هم فرمود: «و علی الإسلام والسلام»
بحث «خلافت و سلطنت» نبود؛ بحث «حكومت و اسلام» بود
گاهی به تعبیر روز میگویند: خلافت به سلطنت تبدیل شده بود. این حرف درست نیست! خلافت و سلطنت هر دو یك چیز است. ما كه بحث لفظی نمیكنیم! هر دو حكومت است. این حرفها یعنی چه؟ هر دو مورد، حكومت است و وجه اشتراكشان حكومت است. این حرفها، لفاظّی است. بحث در این بود كه امام حسین(علیهالسلام) میخواست اسلام را حفظ كند. حضرت میخواست حكومتی سر كار باشد كه در خدمت اسلام باشد، نه اسلامی كه در خدمت حكومت باشد. امام حسین این را میخواست.
وقتی «روش» اصلاح شود راه اصلاح «بینش» باز شده است
راه این كار چه بود؟ راه اساسی آن هم اصلاحِ بینش مردم، نسبت به این جابهجایی و وسیله شدن اسلام برای حفظ حكومت بود. باید مردم روشن شوند تا اثرگذار باشد. از آنجا هم كه بینش دادن به مردم، امر وارداتی و اجباری نیست و هر چه در گوش گویی، یا در گوش نمیرود، یا اگر برود از آن طرف بیرون میرود، لذا راه منحصر به این بود كه امام حسین(علیهالسلام)، امر به معروف و نهی از منكر كند. یعنی با روش دادن به جامعه، بینش پیدا شود. وقتی روش اصلاح شد و موانع حق برطرف شد، انسان خودش میتواند حق را از باطل تمیز دهد. كاری كه امام حسین(علیهالسلام) میتوانست انجام دهد، فضاشكنی بود، كه كرد. این فضایی را كه بنیامیه با آن ابزارهای شیطانی كه در دست داشتند، برای جامعه ایجاد كرده بودند را امام حسین شكست. به تعبیر دیگر امام حسین دنبال این بود كه مردم را از ورطه غرور نجات دهد؛ نه خود مغرور بود و نه دیگران را مغرور كرد. مهم این بود كه آنهایی كه فریب خورده بودند را نیز آگاه كرد.
خطبه روز عاشورای امام حسین، «وجدانی» بود!
من در جلسة گذشته روایتی را در این رابطه خواندم و حالا میخواهم روایت دیگری را بخوانم. به خطبة روز عاشورای امام، دقت كنید! یكی از تعبیراتش این است كه: «الْحَمْدُ لِلَّهِ الَّذِی خَلَقَ الدُّنْیَا فَجَعَلَهَا دَارَ فَنَاءٍ وَ زَوَالٍ مُتَصَرِّفَةً بِأَهْلِهَا حَالًا بَعْدَ حَالٍ » اوّل اینكه خدا این دنیا را خلق كرده است. دوم اینكه این دنیا، زائل شدنی است. من میروم، تو هم میروی، همة ما میرویم. كسانی را هم كه میبینی دارند ریاست میكنند، یا چند روزی پول پیدا میكنند، مدت اقامتشان در این دنیا تمام میشود و آنها هم میروند. اینها را میفهمی! اینها را كه میبینی! دیگر لازم نیست كه این چیزها را هم به تو بفهمانم! اینها همه از امور وجدانی و مشاهدات روزمرّه است. فَالْمَغْرُورُ مَنْ غَرَّتْهُ وَ الشَّقِیُّ مَنْ فَتَنَتْهُ فَلَا تَغُرَّنَّكُمْ هَذِهِ الدُّنْیَا»[8]فریبخورده كسی است كه دنیا فریبش دهد و بدبخت كسی است كه به دنبال دنیا برود. پس این دنیا شما را فریب ندهد! این جملات برای روز عاشورا است. حضرت میخواهد كسانی كه فریب خوردهاند، چه كسانی كه به آنها وعده پول و ریاست داده شده و چه كسانی كه ترسانیده شدهاند، را از این راه هلاكتبار نجات دهد.
جابهجایی دین و دنیا یعنی «بازیچه شدن دین»
اگر دین و دنیا جابهجا شود، به این معنا كه پول و ریاست هدف شده و دین وسیله شود، معنایش این است كه دین به بازیچه گرفته شده است. در آیهای كه دارد این مطلب را توصیف میكند، میفرماید: «الَّذینَ اتَّخَذُوا دینَهُمْ لَهْواً وَ لَعِباً وَ غَرَّتْهُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا»[9] كسانی را كه دینشان را بازیچه گرفتند، برای اینكه به دنیا برسند. «غَرَّتْهُمُ الْحَیاةُ الدُّنْیا» انتهای فریب خوردن دنیا، ـ نعوذ بالله ـ به سُخره گرفتن دین است.
دین برای یزیدیان لقلقه زبان بود
امام حسین، وقتی وارد كربلا میشود این جملات را میگوید كه همه برگرفته از آیه قرآن است: «النَّاسُ عَبِیدُ الدُّنْیَا وَ الدِّینُ لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ» مردم بندگان دنیا هستند و دین تنها لقلقه زبان آنها است. در آیه داشت: «لَهوٌ وَ لَعِبٌ» دین را بازیچه گرفتند؛ اینجا دارد دینشان مانند آن چیزی است كه در دهان میگذارند و میگردانند. «لَعِقٌ عَلَى أَلْسِنَتِهِمْ» دین فقط سر زبانشان است. دین چنین چیزی شده است. «یَحُوطُونَهُ مَا دَرَّتْ مَعَایِشُهُمْ فَإِذَا مُحِّصُوا بِالْبَلَاءِ قَلَّ الدَّیَّانُون»[10] لذا دین را هر جا كه به نفعشان باشد و دنیایشان را تأمین كند به كار میبرند و هر جا در سختی و تنگنا قرار میگیرند، دینداری را رها میكنند و متدیّنین بسیار اندك میشوند.
امام حسین دنبال این بود كه به جامعه «روش» دهد و بر اثر روش دادن به جامعه، «بینش» پیدا شود. بینش كه پیدا شد، مردم خودشان حق را از باطل تمییز میدهند و حق را انتخاب میكنند. چون حق یك امر فطری است و این خودش یك بحث جدا است كه باید در جای خودش مطرح شود.[11]
دلیل وفاداری یاران حسین(علیهالسلام)
لذا امشب امام حسین خطبه خواند و بعد هم گفت هر كه میخواهد برود، برود! اجازه مرخصی هم داد، امّا كسی نرفت.[12] یاران حسین، تماماً كسانی بودند كه روششان اسلامی بود، لذا بینش داشتند و میتوانستند حق را از باطل تمییز بدهند و تا آخرین نفس هم بایستند. حضرت گفت اینها با من كار دارند، با شماها كاری ندارند. اوّلین كسی كه بلند میشود و اظهار وفاداری میكند، ابالفضل(سلاماللهعلیه) است. او گفت: «نَفْعَلْ ذَلِكَ لِنَبْقَى بَعْدَك»[13] ما برویم برای اینكه زنده بمانیم؟! خدا یك همچنین روزی را نیاورد! آن یكی بلند شد، گفت اگر مرا بكشند، بعد هم بدنم را بسوزانند، خاكسترم را به باد دهند و دوباره زنده شوم و ... دست از تو برنمیدارم. آن یكی گفت هزار بار مرا بكشند و.... . این پایداری و انتخاب حسین، برای این بود كه آنها حق را شناختند.
جلوگیری از حمله در عصر تاسوعا
شما شنیدهاید كه عصر تاسوعا، امام حسین جلوی خیمهها نشسته بود و سرش را روی قلاف شمشیر گذاشته بود و مختصری خوابش برد. خواهرش زینب(سلاماللهعلیها) آمد و گفت: برادر! مگر نمیبینی كه چه خبر شده است؟! اینها میخواهند حمله كنند! امام برادرش ابالفضل را خواست و به او گفت: برو ببین چه خبر است! اباالفضل رفت و آمد. گفت: اینها میگویند یا باید بیعت كنید یا اینكه همین الآن به شما حمله میكنیم. من جملات مقتل را میخوانم تا شما در این جملات دقت كنید. حضرت به ابالفضل فرمود: «ارْجِعْ إِلَیْهِمْ فَإِنِ اسْتَطَعْتَ أَنْ تُؤَخِّرَهُمْ إِلَى غَدٍ وَ تَدْفَعَهُمْ عَنَّا الْعَشِیَّةَ» اگر میتوانی برو و حمله را تا فردا عقب بنداز. اینها را دفع كن و امشب را مهلت بگیر!
حسین(علیهالسلام)، به دنبال عمل به شریعت
برای چه امام مهلت خواست؟ برای اینكه به به «روش» عمل كند تا بینش جلا پیدا كند. چون عمل به روش است كه بینش را جلا میدهد. حضرت فرمود: «لَعَلَّنَا نُصَلِّی لِرَبِّنَا اللَّیْلَةَ» برای اینكه ما امشب را هم برای خدا نماز بخوانیم و عمل به شریعت كنیم، «وَ نَدْعُوهُ» امشب را دعا كنیم، «وَ نَسْتَغْفِرُهُ» استغفار كنیم. «فَهُوَ یَعْلَمُ أَنِّی كُنْتُ قَدْ أُحِبُّ الصَّلَاةَ لَهُ » خدا میداند كه من نماز برای او را دوست دارم. «وَ تِلَاوَةَ كِتَابِهِ» خواندن كتابش را هم دوست دارم، « وَ كَثْرَةَ الدُّعَاءِ وَ الِاسْتِغْفَارِ»[14] همچنین دعا كردن و استغفار را دوست دارم. خدا میداند كه من این چیزها را دوست دارم. حسین(علیهالسلام) خواست كه برادرش امشب را مهلت بگیرد تا دوباره به «روش» عمل كند و «بینش» جلا پیدا كند. میخواهد صبح كه میآید یك مرد الهی باشد، همهاش برای خدا باشد. همهاش خدا باشد. حسین(علیهالسلام) مظهر الله است. از اوّل تا آخر كارش همین بود.
[1]. سوره مباركه اعراف، آیه 51
[2]. نهجالبلاغه، خطبة 42
[3]. البتّه این قاعده برای جایی است كه مقتضی موجود باشد و إلا مانعیّت لغو است. از نظر علمی، حرف از مانع، بدون وجود مقتضی، لغو است.
[4]. مطلب مدّ نظر من این بود. به نهجالبلاغه و جملات علی (علیهالسلام) مراجعه كنید! این روایت را زیاد شنیده بودید و من میخواستم در این قالب بریزم كه مطلب گذشتهام نیز معلوم شود.
[5]. امام خمینی(رضواناللهتعالیعلیه)
[6]. این كلمات در ذیل حدیث دهم، چهل حدیث ایشان است.
[7]. اصول كافی، ج 2، ص 299
[8]. بحارالأنوار، ج 45، ص 5
[9]. سوره مباركه اعراف، آیه 51
[10]. بحارالأنوار، ج 44، ص 382
[11]. انسان اینطور است كه حق را میپسندد. درست است كه حق در ذائقة حیوانی، تلخ است و میگویند: «الحق مرٌّ» ولی این مربوط به ذائقة حیوانی است. وگرنه در ذائقة الهی، حق شیرین است و انسان خودش آن را انتخاب میكند و تا آخر كار هم میرود. چون من بحث حق را كردهام دیگر تكرار نمیكنم. مفصّل راجع به حق صحبت كردهام.
[12]. این را من جلسات قبل گفتم كه این روایت از نظر سندی معتبر نیست كه از حضرت سكینه(سلاماللهعلیها) نقل میكنند كه ده نفر، ده نفر، چند نفر، چند نفر، رفتند. این روایت سند درستی ندارد. لذا آنهایی كه رفتنی بودند، در برخورد با حر، در منزل زباله، رفته بودند. در اینجا رفتنی در كار نبوده است.
[13]. بحارالأنوار، ج 44، ص 392
[14]. بحارالأنوار، ج 44، ص 391
[15]. بحارالأنوار، ج 45، ص 47
[16]. المناقب، ج 4، ص
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر